|
|
«به نام سعادت ملت ايران و به منظور كمك به تامين صلح جهاني، امضا كنندگان ذيل پيشنهاد مينماييم كه صنعت نفت ايران در تمام مناطق كشور بدون استثنا ملي اعلام شود يعني تمام عمليات اكتشاف، استخراج و بهرهبرداري در دست دولت قرار گيرد.» |
|
|
|
در روزگار سپري شده از 1299 شمسي تا به حال، اسفند از ماههاي پرحادؤه سال بوده است. به شهادت اين حوادث كودتاي نظامي سوم اسفند 1299 به فرماندهي افسر ارشد قزاق، رضا ميرپنج، توطئه قتل دكتر مصدق، نخستوزير و رهبر نهضت ملي ايران در 9 اسفند 1331، اعدام دستهجمعي 10 نفر از مبارزان ضد رژيم محمدرضا شاه در 11 اسفند 1350، درگذشت شادروان دكتر محمد مصدق در 14 اسفند 1345، ترور رزمآرا نخستوزير وقت و رييس سابق ستاد ارتش در اسفند 1329، تصويب نهايي قانون ملي شدن صنعت نفت ايران و در آخر معرفي مصدق به عنوان مرد سال در سال 1951 ميلادي و انتشار عكس وي در مجله تايم. ممكن است فهرست اين حوادث در اسفندماه سنوات مختلف، غيرمرتبط با هم به نظر برسد اما آنچه حايز اهميت است تاؤير اين رويدادها در حيات سياسي اجتماعي ايران است. در ميان اين وقايع ملي شدن نفت كه دستاورد عظيمي براي ملت ايران در آن زمان محسوب ميشد خودنمايي ميكند كه البته اين دستاورد پس از كودتاي 32 و براندازي دولت مصدق توسط طرفداران رژيم استبدادي محمدرضاشاه دچار انحرافاتي شد. 28 مرداد 1332 يادآور خاطره تلخ كودتا عليه دموكراسي و دولت ملي دكتر مصدق است. سرنگوني دولت مردمي از طري |
نوع دوستي و صلح ميان مردمان تاكيد شده و هميشه كوشش شده تا نخست از جنگ به عنوان يك پديده مردود دوري شود و هدف همه پيامبران دعوت مردمان به زندگي در كنار هم، همراه با صلح و آرامش بوده است. قدر مسلم آن است كه براي رسيدن به اين هدف بزرگ يعني صلح و جامعه واحد و بزرگ جهاني بايد قوانيني در نظر گرفته شود تا در چارچوب آن مردمان بتوانند در كنار هم به جاي جنگ، به گفتوگو بنشينند.
اين مهم در سرزمين اهورايي ايران قدمتي طولاني دارد، كه البته آن هم شايد باز بخاطر حضور يك دين كهن آسماني يعني دين پاك زرتشت است كه ايرانيان قبل از اسلام را در همان دوران باستان از ساير مردمان جهان جدا ميساخت. شايد بتوان از ايرانيان به عنوان كهنترين ونخستين قوم يكتاپرست اهل كتاب نام برد. چه اينان مفتخرند كه هيچگاه بتپرست نبوده و در دوراني كه مردمان آن روزگار چون مصر، بابل، آشور، يونان، هند و عربستان و... مشرك و بتپرست بودند و سر تعظيم در برابر مشتي خاك و سنگ فرود ميآوردند، ايرانيان تنها به خداي يكتاي ازلي و ابدي معتقد بودهاند.
بنياد دين زرتشت و انديشه والاي ايراني كه بيشتر از هر قومي بر نوع دوستي و صلح و برابري ميان مردمان بنا نهاده شده است، ايرانيان را به سوي تشكيل يك جامعه آرام بزرگ جهاني سوق داد كه در اين راستا در حدود بيش از 2500 سال پيش بنام شاهنشاهي هخامنشيان به دست كوروش پارسي بنيانگذاري ميشود. سپس فتوحاتي در زمان فرزند وي صورت ميپذيرد و توسط داريوش بزرگ نيز دنبال ميشود كه ايران را به بالاترين درجه قدرت و وسعت كه تا آن روزگار سابقه نداشت، ميرساند. مسلما فتح كردن و گشودن سرزمينهاي مختلف به مراتب آسانتر از نگهداري و اداره كردن آنها است و از آنجايي كه در ايران بزرگ، مردمان بتوانند به گونه واحد و يگانه، در سايه آسايش و آرامش در كنار يكديگر زندگي كنند، اين بود كه هخامنشيان را به فكر انداخت تا در جهت اداره كردن اين سرزمينها براي نخستينبار در جهان شيوه حكومت خودگردان )فدراتيو( را به كار برند. بدين منظور سرزمين ايران بزرگ را به بخشهاي مختلف تقسيم كرده و بر هر قسمت )استان( شهرباني گماردند.
هر بخش يا استاني مختار بود كه موسسات ملي و مذهبي خود را حفظ كرده و مردمان اين سرزمينها آزاد بودند تا عادات، اخلاق، زبان و مذهب خود را حفظ كنند. شاهان هخامنشي با مذهب، معتقدات و زبان ملل كاري نداشتند و مذهب و زبان خود و اهالي پارس را به هيچ وجه به آنان تحميل نميكردند. بابليها كوروش را پرستنده بل مردوك )خداي بابل( ميدانستند. يهوديها وي را مسيح و شبان يهود ناميده و مصريان داريوش را برقرار كننده مذهب مصريها در معبد ساييس ميدانستند. البته اين نكته هم شايان ذكر است كه سياستگذاري هخامنشيان در همه ايران به يك صورت نبوده، زيرا جريان تاريخ در غرب و شرق ايران به يك گونه نبود. در غرب ايران ملل سامي نژاد به مركزيت عادت كرده بودند و كوروش در آنجا از خيال واگذاري خودگرداني به آن ملل منصرف شد. روي هم رفته ميتوان گفت كه هر استاني در برقراري سياست داخلي خود تقريبا و در برقراري سياست مذهبي، فرهنگي، زباني و... كاملا مختار و آزاد بود. همينگونه بود روش دريافت ماليات، يعني استانهاي غنيتر بيشتر و استانهاي كمدرآمدتر طبعا كمتر ماليات به مركز ميفرستادند تا عدالت رعايت گردد. گذشته از اين فردي به عنوان سردبير به استانها فر
ستاده ميشود تا در صورت مشاهده هرگونه ناعدالتي يا خلاف از سوي والي يا شهرباني، مراتب را به مركز گزارش كند. علاوه بر آن هر سال تعدادي مفتش كه اصطلاحا چشم و گوش شاه ناميده ميشدند از مركز جهت بررسي اوضاع استانها و واليها و سردبيران، به استانها اعزام ميشدند. براي اداره كلي مسائل مربوط به امور داخلي يا به تعبيري سياست داخلي، هر استان بنا بر آرا، عقايد و ديدگاههاي آن قوم در همان استان قوانيني وضع ميكرد تا با فرهنگ شهروندان تجانس داشته باشد و در باب رسيدگي و مجازاتها، در هر استان، قضاتي براي رسيدگي به حقوق شهروندان خود در نظر گرفته شده بودند. البته در مورد مسائل مهم، خود شاه هم شخصا رسيدگي ميكرد و در روزهايي كه خود براي دادخواهي ميآمده اين امكان وجود داشته كه هركس بتواند داد خود را از وي بخواهد. براستي جايگاه و مكان چنين سازماني كه توانست وحدتي در ميان اين اقوام مختلف به وجود آورد و بيش از دو قرن با رعايت كامل دادگري، سرنوشت ملل و دول را حل و فصل كرده و به داد جهانيان رسيدگي كند در كجا واقع شده است? با آنكه ايرانيان عاشق سرزمين خود بودند اما نژادپرست نبودند. وجود زبان و خط عيلامي در بخش حسابداري، خط آرامي در
مكاتبات اداري و ترجمه هر سنگ نوشته به چند زبان مختلف، خود بيانگر تقسيم كاري در ميان ملل و از همه مهمتر عدم وجود برتري نژادي ميان ايرانيان با ساير مردمان است. سنگ نگارهاي تخت جمشيد بيانگر آن است كه نمايندگان ملل مختلف خود را در يك قلعه نظامي يا به عنوان اسير در محيطي غريبه نميديدند، بلكه نماينده هر قومي در تخت جمشيد هنر سرزمين خود را در اين ساختمان ميديد و خود را در قدرت، شكوه و جلال اين بناي بزرگ يا به عبارتي ديگر اين خانواده بزرگ، شريك و سهيم ميدانست. بطور كلي همه مردماني كه براي نخستينبار در تخت جمشيد گردآمده بودند، نه به عنوان شكست خوردگان بلكه به عنوان اعضاي جامعه بزرگ جهاني، اين امكان را متعلق به خود و ايرانيان را به عنوان عامل و نگاهبان و گسترشدهنده فرهنگ و هنر همه ملل به شمار ميآوردند. اين مداراي اخلاقي ايرانيان بود كه برخلاف بسياري از فاتحان، حتي در دورانهاي بعد با يونانيان، روميان، تازيان، ساميان و اروپاييان قرون وسطي و ملل ديگر مدارا ميكردند و آنها را مجبور نميكردند تا فرهنگ خود را ترك كرده و مانند ايرانيان عمل كنند يا فقط به پارسي سخن گويند.
حقوق بشر آرمان آدميان و گاه هدف حكومتها بوده است و از ديرباز براي دستيابي به آن مبارزات و جنگهاي گسترده خواه در داخل مرزها و خواه فراتر از مرزهاي دولتها صورت گرفته است. در تاريخ به كمتر افرادي بر ميخوريم كه گفتار و كردار آنها فراتر از زمان و محيط خودشان باشد.
اما كوروش هخامنشي توانست با منشور خود كه حقوق بشر، آزادي، برابري، تساهل و ديگر مفاهيم را در بر ميگرفت نام خود را در تاريخ باقي گذارد. كوروش در بخشي از منشور خود اينگونه ميگويد: «اينك كه به ياري اهورامزدا تاج شاهي ايران و بابل و كشورهاي همجوار را بر سر گذاشتهام اعلام ميكنم، تا روزي كه زنده هستم و خداوند توفيق پادشاهي را به من ميدهد، نخواهم گذاشت دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم كوچك شمرده شوند، من آنها را محترم خواهم شمرد، حكام و زيردستان من نيز ميبايستي از آن پيروي كرده و آن را به كار گيرند.
من هرگز پادشاهي خود را بر هيچ ملتي تحميل نخواهم كرد، هر ملتي آزاد است مرا پادشاه خود بداند يا نه و من براي پادشاهي بر آنها جنگ نخواهم كرد، من تا روزي كه زنده هستم و خداوند توفيق پادشاهي را به من ميدهد، نميگذارم كسي به ديگري ظلم و ستم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد. نميگذارم شخصي، ديگري را به بيگاري بگيرد و برده خود كند، من امروز اعلام ميكنم كه هركس، هر ديني را كه ميل دارد و متناسب با باورهاي اوست گزينش كند و بپرستد و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند، مشروط بر اينكه به حقوق ديگران لطمه نزند».
بدين ترتيب مضامين و مفاهيمي كه امروزه آن را با عنوان حقوق بشر ميشناسيم بخوبي در منشور كوروش نمايان بود و همانگونه كه گفته شد وي در روش مملكتداري و سياست ورزي نيز حداكثر تلاش خود را ميكرد تا حقوق اوليه و طبيعي انسانها پايمال نشود و حتي در حوزه خصوصي افراد نيز دخالت نميكرد و به مردمان حق انتخاب ميداد.
به همين دليل بود كه نام وي در تاريخ ماندگار ماند چرا كه به فطرت انسانها احترام ميگذاشت. اين هم فرازي از سرودههاي آسماني زرتشت كه بيشك كوروش از آن الهام گرفته است: پروردگارا! كسي كه انديشهاش نيك يا بد)!( باشد، كردار و گفتار و وجدان او نيز به نيكي يا بدي خواهد گراييد. راهي كه انديشه به آزادي اختيار كند، اراده و ايمان نيز از آن پيروي خواهد كرد
| |
به دليل ضعف رسانهيي نشريات، پوشش خبري در روز اول عمدتا در حوزه مفاهيم تلويزيوني قرار ميگيرد. تصوير برخورد هواپيماها با برجها كه بارها به نمايش درآمد نوعي استيصال و عدم توانايي در مخاطب ايجاد ميكند. شايد به همين دليل بوش چنين بر افغانستان تاخت تا عدم توانايي و استيصال ايجاد شده در ذهنيت امريكايي را كه حاصل تماشاي هواپيماهايي بود كه بر نمادهاي عظمت نظام سرمايهداري تاختند را به احساس قدرت تبديل سازد.
تصوير دشمن كه حاصل تعامل بوش و رسانههاي جمعي از ذهنيت اجتماعي امريكا بود، تصويري كهنه از اسلام محافظهكار مسلحانه محسوب ميشد اما بدون آنكه صحبتي از اسلامي بودن تروريستها بطور نظاممند در ميان باشد. اين امر بعد از انگاره به وسيله «تصاوير» به نمايش در آمده از بنلادن و همكارانش و همين طور تظاهرات مسلمانان خاورميانه، در ذهنيت اجتماعي غرب شكل گرفت. مطالعه فرآيند بحثهاي طرح شده در طول اين مدت نشان ميدهد كه همه خبرهاي اين دوره با گفتمان نفرت نوشته شده بود كه تروريسم و رويداد 11 سپتامبر را به افرادي با ظاهر اسلامي و مردمي در تظاهرات خشونتآلود عليه امريكا نسبت ميداد. همين گفتمان، امكان قبول بمبارانهاي افغانستان را در ذهنيت اجتماعي غرب امكان پذير ساخت.
در تاريخ لحظاتي هستند كه فلاسفه آنها را لحظات طلايي و تاريخنويسان آنها را نقاط عطف مينامند. رويداد 11 سپتامبر را ميتوان يكي از اين لحظات به شمار آورد. شايد به همين دليل نيز رسانهها اين حادؤه را به شكلي خارقالعاده مورد پوشش خبري خود قرار دادند.
اولين اقدام رسانههاي غربي، معرفي يك عامل خارجي نظير اسامهبنلادن به عنوان عامل اصلي انفجارات امريكا بود.
رسانههاي جهاني چشم خود را بر روي گروههاي افراطي امريكا از قبيل: مخالفان جهاني شدن، گروهكهاي زيرزميني چپ، فرقه آئوم ژاپن، گروههاي شيطانپرست يا صهيونيستي داخل امريكا بستهاند و متهم خود را در ميان كشورهاي مصر، الجزاير، فلسطين، لبنان، افغانستان و سوريه ميجويند، جستوجويي كه بطور قطع به نتيجه دلخواه آنان ميانجامد و عربها يا افغاني بيچارهيي را در تيررس اتهام قرار ميدهد.
اينها كاركردهايي بود كه با يك نگاه سطحي به شبكههاي جهاني خبري نظير سي.ان.ان ميتوان آنها را يافت. رسانههايي كه هر ساعت خبر از دستگيري اعراب، مصريها، شنود مكالمات بنلادن، خوشحالي فلسطينيها و خرسندي صدامحسين ميدهند.
چند روز بعد هم عدهيي از تحليلگران ادعا كردند كه احتمال دخالت «ارتش سرخ ژاپن» نيز در اين حملات وجود دارد، اما از اين ادعا چندان استقبال نشد و گويا كليه رسانههاي امريكايي ترجيح دادند احتمال اول، يعني دخالت اسلامگرايان و از جمله اسامهبنلادن را در حملات بيش از ساير احتمالات جدي بگيرند.
آنچه از روند پوشش خبري بيشتر رسانههاي داخلي امريكا بر ميآيد اين است كه شرايط به گونهيي سازماندهي شده كه افكار عمومي مردم جهان چنان عليه مسلمانان تحريك شود كه هيچكس از اين پس جرات دفاع از آنان را نداشته باشد. اگر امريكاييها و صهيونيستها به هر وسيله بتوانند اين ادعاي شوم خود را ؤابت كنند، آن وقت خواهند توانست با اين حربه به تارومار و قتلعام مسلمانان در كشورهايي چون فلسطين دست بزنند. جو تبليغاتي رسانههاي امريكايي آنقدر سنگين بود كه هيچيك از شبكههاي مستقل، خصوصي و غيردولتي امريكا كه اتفاقا از مخالفان سياستهاي اجرايي دولت بودند نيز جرات اظهارنظري غير از آنچه روساي اين كشور مطرح كردهاند، نداشتند.
چنان حجمي از تبليغات منفي بر ضد مسلمانان آن هم همه آنها بدون آنكه حد و مرز اسلامگرايان مدرن و اسلامگرايان افراطي از نوع طالباني آن مشخا و مجزا شود سبب شد تا نگرش بسياري از مردم امريكا و بخشي از اروپا به مسلمانان منفي شود. از آن پس گزارشهايي درباره اعمال خشونت نسبت به مسلمانان امريكايي و اروپايي در صحنههاي رسانهها ديده شد. شبكههاي تلويزيوني امريكا و در راس همه آنها سي.ان.ان، فاكس نيوز، اي.بي.سي و سي.بي.اس در پنج روز اول حملات به تشريح افكار و عقايد اسلامگرايان افراطي پرداختد و چهرهيي بسيار خشن و نامعقول از كل جهان اسلام به بينندگان خود نشان دادند.
اين شبكهها به نوع ديگر اسلامگرايان در جهان كه متعلق به مسلمانان آگاه و باشعور است و نظير آن را ميتوان در همه جاي جهان يافت، كوچكترين اشارهيي نكردند و تنها به شرح نمونههاي طالباني و خشن آن پرداختند، شبكههاي تلويزيوني ماهوارهيي فرانسه، در شب چهارم بعد از حادؤه، مستندي از زندگي اسامهبنلادن پخش كرد و در خلال برنامه كارشناسان متعددي نيز ابراز عقيده ميكردند. اين برنامه كه به دو زبان انگليسي و فرانسوي پخش ميشد، اسلامگرايان طالبان را با اسلامگرايان مدرن خيلي كوتاه مقايسه كرد و بسرعت از آن گذشت. در اين برنامه مستند سياسي تاريخي، پوشش زنان در ايران، تركيه و افغانستان با يكديگر مقايسه شد و از اين مقايسه نتيجهگيري شد كه گروه طالبان از لحاظ مبادي عقيدتي اسلام با ساير همسايگان مسلمان خود كاملا تفاوت دارد و با زنان بسيار ظالمانه برخورد ميكند.
در روزهاي اوليه حادؤه، به دليل آشفتگي در تصميمگيري دولتمردان امريكا، رسانهها و مردم بطور خود به خودي «تبليغات» رسانهيي خود را با دست خود و بر سنگفرش خيابانهاي نيويورك حك ميكردند و اخبار و تحليلهايي را كه حاكم بر يك منطق رسانهيي بود، ارايه ميدادند و اين اطلاعرساني ميرفت كه سرنخهايي را براي محيط داخلي امريكا و در سطح بينالمللي آشكار كند. اما همچون هر حركت ديگري، اين حركت نيز همچون آخرين تلاشهاي زيبا و ناآرام يك اسب سركش در دستان چيره بوروكراسي رام شد تا به انگاره غالب از خيزش دوباره يك ابرقدرت تبديل شود. اينجا بود كه بوش بر صفحه تلويزيون ظاهر شد، تا نه تنها آب رفته را به جوي بازگرداند، كه آن را بطور سيلابي براي انتقامجويي از دشمنان موهوم و ناشناس امريكا تبديل سازد. به اين ترتيب موج اتحاده مردم امريكا كه از خيابانهاي نيويورك آغاز شده بود و از طريق دوربينهاي تلويزيوني در سرتاسر امريكا به شكل كاملا خود به خودي نشر يافته بود، به ناگهان با انجام شبه رويدادهاي حساب شده روابط عموميچيهاي امريكايي در رسانهها، به موجي براي انتقامجويي تبديل شود كه هدف اين موج، تبديل ناتواني مخاطب به توانايي دوباره بازيافته يك ابرقدرت از طريق تنبيه شديد متجاوز بود.
خيلي زود تصاويري از چهره دشمنان بر صفحه تلويزيونها نقش بست تا امريكا بتواند واژه انتقام را بر زمينه اين تصاوير و اين چهرها حك كند.اولين عكسها چهره بنلادن را به عنوان مظنون اصلي به نمايش در ميآورد. مردي با چهرهيي تيره كه در بعضي تصاوير اسلحه به دست با اخمي غبارآلوده چهرهيي كه پليدي را در ذهنيت اجتماعي غرب يادآور ميشد، به عنوان مظنون اصلي حادؤه بر صفحه تلويزيون نقش بست و رسانهها قدرت تاؤيرگذاري خود را در پيگيري حادثهيي با اين اهميت نشان دادند.
در سالهاي اخير در فضاي فكري و سياسي كشور، شاهد مطرح شدن بحث دولت رفاه هستيم.
دولت رفاه بخصوص از بعد از انتخابات مجلس هفتم بيشتر ذهن اقتصاددانان را به خود مشغول كرده است.چنانكه ديديم در انتخابات نهم رياست جمهوري نيز بخش قابل توجهي از شعارهاي انتخاباتي به بحث درباره رفاه اجتماعي وعدالت اجتماعي پرداختند.به اين بهانه به تبيين دقيقي از دولت رفاه ميپردازيم.
يكي از تعاريفي را كه ميتوان درباره دولت رفاه ارايه داد اين است: «نظامي كه در آن حكومت متعهد ميشود سطوح معيني از اشتغال، درآمد، آموزش، كمك بهداشتي، تامين اجتماعي و مسكن را براي همه شهروندان خود فراهم كند.»
دولت رفاه به سطح زندگي مردم وسطح آگاهي آنان توجه زيادي معطوف ميدارد.
از نظر برخي از متفكران اخلاقي نيز دولت بايد درست رفتاري را بيوقفه پرورش دهد، زندگي اخلاقي مردم را اصلاح و كنترل كند و آب و خاك را براي انسان قابل زيست و راحت گرداند.دولت با گسترش آموزش، از لحاظ تربيت قواي ذهني نقش حياتي بازي كرده، عدالت اجتماعي را برقرار نموده و سعادت را در ميان شهروندان بيشتر ميكند.
در سدههاي هجدهم و نوزدهم حكومت يك پليس بود.فردگرايي در حد كامل وجود داشت و اجازه نميداد دولت يا حكومت كمترين دخالتي در كارها بكند، پس خطوط حوزه خصوصي افراد پررنگ بود و حوزه نفوذ دولت در آن كمتر . اما زياد طول نكشيد كه نگاه به دولت يا حكومت تغيير كرد.
در سده بيستم حكومت به يك نوع تعاون خدمات اجتماعي تبديل شد و ديگر تنها پليس به شمار نيامد.
دولت نقش معلم، پرستار، مدير و بازرگان صنعت را به خود گرفت.عهدهدارشدن اين وظيفه به طلوع عصر سوسياليسم منجرشد.انديشه دولت رفاه اين است كه سنگ پايه بناي دولت رفاه فرد است و دولت رفاه براي توسعه هماهنگ او طرحريزي شده است.همه فعاليتهاي آدمي به رفاه عمومي مربوط است.در دولت رفاه فرد موقعيت محوري دارد.حداقل سطح زندگي بيتوجه به نژاد، عقيده يا رنگ و توزيع متناسب درآمد را براي همه شهروندان تضمين ميكند.
دولت رفاه جديد خود را تنها جمع كننده ماليات يا پليس نميداند، بلكه ميان همه خدمات اجتماعي، خدمات رفاهي گستردهترين عرصه را دارد، زيرا به تقريب همه افراد نيازمندأ از مادران بيوه گرفته تا زنان مطلقه داراي فرزند، از زندانيان سابقي كه نميتوانند كار پيدا كنند گرفته تا افراد بيمار جسمي و رواني، از مهاجران بيوطن گرفته تا خانوادههاي داراي مشكلات را در برميگيرد.
در چنين وضعيتي دولت رفاه نه تها در جهت رشد فردي ميكوشد بلكه افزون بر آن همه اجازه دارند از آزاديهاي اساسي، يعني آزادي انديشه، آزادي بيان، عقيده و مانند آنها و آزادي اجتماعي براي دست يافتن به هدفها و مقاصد مشترك برخوردار باشند.اين بهرهمندي از آزاديهاي اساسي انسانها را قادر ميكند قوهداوري خود را در راه خير عمومي به كارگيرد و از اين طريق نه تنها منافع شخصي و خانوادگي خود بلكه منافع كل آحاد جامعه را نيز محترم ميشمارد و به آن توجه نشان ميدهد.نمونههاي قابل توجهي از دولتهاي رفاه در اروپا و امريكا برسركار آمدهاند، بهبودي بهداشت، گسترش آموزش و پرورش، خدمات اجتماعي، امنيت اقتصادي اينها مسائلي بود كه به عنوان مثال دولت روزولت در امريكا و حزب كارگر انگلستان به آن ميپرداختند. بطور كلي پس از جنگ جهاني دوم دولت به عنوان سازمان دهنده سرمايهداري تا حدي جايگزين مكانيسم بازار آزاد شد و به درجات مختلف در زمينه توزيع درآمدها، سرمايهگذاري و ايجاد اشتغال مسووليتهايي پذيرفتند.همچنين اقدامات رفاهي دولت در مورد طبقات پايين گسترش يافت.كنترل اقتصادي و برنامه ريزي به درجات مختلف اساس نظام سرمايهداري دولت رفاهي را تشكيل
داده است.اگر اين دوره يعني دوره رشد سياست اجتماعي غرب براي آنها به سررسيده، براي ما تازه شروع شده است.
دولتها علاقه دارند كه در ايام انتخابات از دولت رفاهي سخن گويند اما به واسطه وجود مشكلاتي چون كاهش نرخ رشد، كاهش افق افزايش مالياتها، وجود كسري بودجه وافزايش هزينه تمايلي به دنبال كردن وعدههاي خود ندارند.
همانگونه كه گفتيم در سالهاي اخير، در كشورمان به دولت رفاه، انديشه اجتماعي، توزيع عادلانه ؤروت و از اين قبيل مفاهيم بيشتر توجه شدهاست.يكي از دلايلي كه اقتصاددانان ايراني با تكيه بر آن برحقانيت دولت رفاه و شكست سيستم بازار آزاد تاكيد ميكنند اين است كه بحث دولت رفاه در كشورهاي اروپايي و امريكايي در دوران اخير بسيار مطرح ميشود.
در پيشرفتهترين كشورهاي جهان، بخصوص آلمان و فرانسه و سوئد، اكثريت مردم بر اين اعتقاد هستند كه هركس بايد نيازهايش را خود برآورده كند.در كشورهايي مانند يونان كه اقتصادي ضعيفتر دارند اكثريت نسبي مردم برآنند كه دولت مسووليت تامين هزينههاي هر فرد را برعهده دارد.تنوع رويكردهاي دولتهاي اروپايي ناشي از شرايطي است كه در آن قراردارند، هرچه تعداد بيكاران نسبت به افراد شاغل بيشتر باشد مسووليت دولت در تامين رفاه مردم موجهتر ميشود اما هرچه ميزان درآمد سرانه در يك كشور بالاتر باشد مردم بيشتر در پي آن هستند كه خود نيازهاي خود را برطرف كنند و نقش دولت در تامين نيازهاي افراد را كمرنگتر ميبينند.
ميتوان گفت دولت رفاه نمونهيي تعديل يافته از دولتهاي سوسياليستي اروپاي شرقي است.از سالهاي 1989 ميلادي كه نظامهاي سوسياليستي به مرز فروپاشي نزديك شدند، آنرا ناشي از عملكرد ناصحيح حكومتها دانستند و نه از سيستم سوسياليسم و به اين ترتيب براي آنكه جلوي حركتهايي كه به سمت اقتصاد آزاد و ليبراليسم پيش ميرفت را بگيرند نسخه دولت رفاه را پيچيدند اما همانگونه كه ميدانيم امروزه با نفوذ روند جهاني شدن مواجهيم و بايد گفت يكي از اؤرات جهاني شدن تضعيف دولتهاي رفاه اجتماعي است. از اواخر دهه 1990 ميلادي در پي عملكرد نامطلوب دولت هاي رفاه اروپايي اعتراضاتي در اروپا بهوجود آمد كه اولين آن پيروزي راستگرايان افراطي در اتريش بود.در سال 1999 در اتريش دولت ائتلافي به رهبري يك سوسيال دموكرات جاي خود را به يك دولت ليبرال متحد يا راست ناسيوناليست داد اما در ماه نوامبر چپ دوباره به قدرت بازگشت.با اين حال رويهمرفته در اروپا يك بينش واقعگرايانه نسبت به اقتصاد حاكم است و تاؤير ايدئولوژيها اساسا به موضوع جهتگيري اقتصاد يعني رقابت كنترل شركتها محدود است.اگر مردمي به بيكاري زياد توجه نشان دهند درصدد مطالبه حمايتهاي اجتماعي ب
يشتري برخواهند آمد،خواه يك چپ اين تمايلات را تامين كند خواه يك دولت راست.با توجه به اين مطالب ميتوان گفت بحث دولت رفاه در اروپا و امريكا درپي اين تمايلات چپ واكنشي به شكستهاي اخير آنهااست. اينكه به صرف مواجه شدن بحث دولت رفاه، گروهي در كشور بدون توجه به شرايط و تحولات جهاني، به سراغ دولت رفاه رفته و اين مساله را دليل بر حقانيت آن بدانند نكته ابهامانگيز و قابل تاملي است.
جايي كه همه ما برابر هستيم، بايد همگي يكسان آزاد باشيم و يا بطور يكساني برده باشيم.
اين را «جان استوارت ميل» گفت و تلاش كرد اذهان را از تمركز به سوي تنوعگرايي سوق دهد. خاستگاه اصلي نظريه كثرت باوري، ايالات متحده امريكا است و ليبرالهاي اين كشور بيش از همه افراد از اين نظر در برابر دخالت دولت در امور اجتماعي دفاع ميكنند.
پلوراليسم شامل نظريههايي است كه به لزوم كثرت عناصر و عوامل در جامعه و مشروعيت منافع آنها باور دارند و در سياست به معناي اعتقاد به كثرت و افزايش كمي و كيفي احزاب، جمعيتها، انجمنها و گروههاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي در يك سيستم و نيز تنوع آرا و عقايد در جهت مصالح جامعه و سرانجام تكثر قدرت در همه زمينهها به كار رفته است.
كثرت باوران برآنند كه قدرت دولت نبايد انحصاري باشد، بلكه بايد در عين نظارت كلي دولت ديگر نهادهاي اجتماعي و مقدم بر دولت، استقلال و قدرت خود را حفظ كنند.
در كثرت باوري بر لزوم ترغيب و هدايت مردم به سوي تخرب و تشكيل جمعيت و انجمنهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي و نيز ايجاد اتحاديهها و سنديكاهاي شغلي تاكيد ميشود، تا از طريق مشاركت چند جانبه مردم در امور جامعه مصلحت عمومي تامين گردد و اداره امور جامعه بهتر و سهلتر صورت گيرد.
كثرت باوران برخلاف آنارشيستها منكر وجود دولت نيستند، بلكه معتقدند برخي از كاركردهاي دولت به سود جامعه است، از جمله سازماندهي اقتصاد، مالياتبندي، حفظ آزاديهاي فردي، حفظ امنيت ملي و تامين روابط خارجي.
در مقابل، آنارشيستها خواهان پلورايم افراطي هستند كه از آن جمله ميتوان به فرقههاي مذهبي و اقليتهاي پارهيي از كشورها كه خواستار تامين مدارس، موسسات و سازمانهاي قضايي ويژه خود هستند اشاره كرد.
طرفداران نظريه تفكيك قواي قانونگذاري، اجرايي و قضاييه و همچنين فدراليستها از حاميان انديشه كثرت باوري هستند.
پلوراليسم همچنين نقدي بر مفهوم سنتي دموكراسي نيز بوده است كه در آن ازمشاركت توده مردم در زندگي سياسي سخن گفته ميشد. بويژه در تعبير ژاكوبني از دموكراسي اكثريت توده مردم در زندگي و تصميمگيري سياسي ملاك دموكراسي تلقي ميشود.
اما بر طبق نظريه پلوراليسم دموكراسي به مفهوم متداول و واقعي تنها چيزي جز احتمال دست به دست شدن قدرت ميان گروههاي متعدد قدرت نيست.
فردگرايي، خردگرايي و آزاديخواهي از عناصر اصلي هستند كه پلوراليسم محصول آنها است.
پلوراليسم در اصالت فرد به تك تك افراد و آحاد جامعه شخصيت حقيقي و مستقل ميدهد.
پلوراليسم در عقلگرايي انديشه را جايگزين عادت و تقليد ميسازد.
پلوراليسم در مفهوم آزادي، ماهيت تكثير و تكه تكه شدن را به گونهيي ديگر به تجربه جوامع در ميآورد.
در نظامهاي غير پلوراليستيك آزادي از سوي طبيعت يا از سوي جامعه، به انسان اعطا نميشود، يا حداقل چنين وانمود ميشود كه آزادي يك عنايت و لطف خاصي است كه از سوي حكومت اعطا ميشود. به همين رو، توسن آزاديها به دهها جبر زنجير ميشود.
پلوراليسم معتقد است كه چيزهاي متعددي وجود دارد يا بايد وجود داشته باشد.
اين عقيده در مقابل مونيسم است كه اعتقاد دارد، تنها يك چيز وجود دارد يا اينكه بايد وجود داشته باشد. پلوراليسم براي تعدد عقايد و نهادها و جوامع احترام قايل است. پلوراليسم سياسي هم وجود تنوع عملكردهاي اجتماعي، نهادي و ايدئولوژيكي و هم تنوع ارزشها را به رسميت ميشناسد.
حاكميت به عنوان دكتريني كه بر مبناي آن تنها يك منبع نهايي اقتدار سياسي وجود دارد يا بايد وجود داشته باشد، با پيدايش مونارشيهاي استبدادي در اروپاي غربي قرن هجدهم گسترش يافت.
دكترين حاكميت، در برابر پلوراليسم سياسي بود كه بطور مشهودي در كار فيلسوف فرانسوي مونتسكيو پديد آمد. وي كتاب «روح القوانين» را در تمجيد از سيستم حكومتي قرن هجدهم انگليس نوشت كه به اعتقاد وي قدرت سياسي را به سر شاخه «اجرايي، قضايي و قانونگذاري» تقسيم ميكرد.
اين موضوعات بر انديشههاي انقلابيون كه قانون اساسي امريكا را طراحي كردند حاكم شد. نويسندگان نامههاي فدراليست تلاش كردند آن چيزي را كه از نظر مونتسكيو در حكومت انگليس صحيح بوده تجديد بنا كنند. اولويت آن در اين بوده كه از حكومت استبدادي كه آنها در زمان سلطنت جرج سوم تجربه كرده بودند خودداري ميكرد. حكومت تيراني )حكومت يك نفر بر اساس منافع شخصي( به عنوان حكومتي درك ميشد كه در آن دولت با حقوق ويژهاش بدون اينكه از پشتوانه قانوني كه توسط حكومت نمايندگي ايجاد شده برخوردار باشد، در امور مردم دخالت مستبدانه ميكرد.
براي جلوگيري از پيدايش چنين حكومتي به پلوراليسم نهادي يعني جدايي قدرت و فدراليسم نياز بود. جيمز ماديسون از بنيانگذاران دموكراسي امريكا و چهارمين رئيس جمهور آن فرض را بر اين ميدانست كه همه افراد، افرادي خودخواه هستند كه ميخواهند قدرتشان را افزايش دهند و بين افراد كه درصدد افزايش قدرت خود هستند تصادم منافع امري اجتنابناپذير است. بنا بر اين بايد جامعهيي را بوجود آورد كه بتواند از نتايج اين خودخواهي جلوگيري به عمل آورد. وي مدعي بود كه دولتهاي مبتني بر نمايندگي تا زماني كه نتوانستهاند تندرويهاي سوء دموكراسي مستقيم را مهار كنند هنوز حكومتهاي ناشايستهيي هستند.
سيستم سياسي امريكا بر مهمترين متفكر كثرت گراي قرن نوزدهم الكسي دوتوكويل تاؤير گذاشت. او در ابتداي كتابش به اين نكته اشاره كرد كه «يك علم سياست براي جهان جديد نياز است».
دوتوكويل يك گونهشناسي استادانه در برابر جوامع دموكراتيك و آريستوكراتيك بوجود آورد و هدف آن پاسخ به اين سوال بود كه چرا امريكاييها قادر به تركيب برابري شرايط با آزاديهاي سياسي بودهاند در حاليكه فرانسويها محكوم شدهاند به اينكه يك انحراف مقطعي به حاكميت اقتداري و تك شخصي پيدا كنند.
در مقايسه با فرانسه خوشبختي امريكاييها ناشي از انجمنهاي داوطلبانه قوي بود كه در جامعه مدنيشان توسعه يافت. اين انجمنها علاوه بر پاره پاره كردن اقتدارها، تنوع را تشويق ميكرد و يكنواختي نظريهها را كه دو توكويل فكر ميكرد ويژگي جوامع دموكراتيك است را خنثي ميكرد.
پلوراليسم نهادي كه با آموزش اجتماعي تركيب شد، انجمنهاي ميانه داوطلبانه قوي را بوجود آورد كه امكان ايجاد شرايط دموكراتيكي كه از استبداد جلوگيري ميكرد را فراهم ساخت.
مهمترين ويژگي كليدي ريشههاي فكري علم سياست پلوراليستي حمله به يگانگي دولت است و بعد از آن استقلال سازمان دهي شده و فعاليت و تنوع، توقع وجود درگيري گروههاي قومي در هر جامعه پيچيده و استفاده از نظارت و توازن اجتماعي بطور نسبي براي جلوگيري از مونيسم دولت است.
پلوراليستها و بالاخا آنهايي كه تحت تاؤير پارسونز سردمدار جامعهشناسي امريكا در دهه 1950 قرار گرفتهاند بطور بسيار زيادي بر كاركرد گرايي متكي هستند. كاركردگرايي دكتريني است كه بر مبناي آن همه پديدههاي اجتماعي داراي نتايج مفيدي هستند كه آنها را تشريع ميكند. مفهوم كاركرد در اين جا به معني نتيجه است بعنوان مثال وقتي عملكرد دولت حفظ نظم است يعني نتايج فعاليت دولت نظم است.
كاركردگرايي جامعهشناسانه با دو موضوع به هم پيوسته است: اول اينكه فرض ميكند كه جوامع بطور روز افزوني پيچيده و متنوع ميشوند، بنا بر اين نقشها و نهادهاي اجتماعي بطور پيشرفتهيي تخصصي ميشوند.
دوم اينكه تفاوتهاي جوامع شكل نوسازي و توسعه جوامع صنعتي را با دولتهاي دموكراتيك ليبرال برداشته است. رهيافت پلوراليستي نسبت به رسانههاي گروهي از بحث در مورد آزادي مطبوعات كه موجب پيدايش نهادهاي دموكراتيك پسرپروبال در بيشتر كشورهاي غربي شد شروع ميشود.
روزنامهها و مجلات نخستين كانال ارتباطي هستند كه از طريق آنها توده مردم آزاد و بدون حقوق مدني به وسيله احزاب سياسي، توسعه سياسي را لمس ميكنند.
انديشه پلوراليستي به همت اصلاح طلبان در كشورمان جايي براي خود باز كرد اما به علل مختلف از جمله فاصله روشنفكران از توده مردم هنوز جايگاه خود را به دست نياورده و توده مردم هنوز هم به تمركز بيشتر علاقه نشان ميدهند تا تكثر.
مفهوم شهروندي از مفاهيمي است كه در دوران هشت ساله اصلاحات خطوط پررنگتر و قابل توجهتري پيدا كرد اما اين مفهوم گرچه در كشور ما مفهومي نوظهور است در اروپا و غرب قدمتي بس طولاني دارد و به همان نسبت داراي پختگي و نفع بيشتري است.
هنگامي كه از شهروند و حقوق او سخن به ميان ميآوريم مراد ما مجموعهيي از حقوق خصوصي و عمومي است كه بر روابط اجتماعي حاكم است.
تاريخچه شهروندي به زماني باز ميگردد كه افراد با برخورداري از يكسري حقوق از سوءاستفادههاي حكومتها، بخصوص استبدادي كه آزادي را مورد تهديد قرار ميداد رهايي يافتند و توانستند بطور مستقيم يا غيرمستقيم در انتخاب و اداره حكومت مشاركت كنند و نهايتا از حقوقي بهرهمند شوند كه تداعيگر دموكراسي اجتماعي يا دولت رفاه است. شهروند ترجمه واژه قظهغلغئ است. اين اصطلاح در ادبيات فارسي و حقوقي ما سابقه چنداني ندارد. در ايران تا قبل از مشروطيت به جاي اين واژه از كلمه رعيت و رعايا استفاده ميشد.
به عبارت ديگر در سلسله مراتب نظام اجتماعي مردم، رعيت پادشاه و تابع و فرمانبردار او تلقي ميشدند.
بعد از مشروطيت حتي پس از تصويب قانون مدني، افراد جامعه ايراني از ديدگاه حقوقي، تبعه دولت ايران معرفي ميشدند يعني ايرانيان به عنوان تبعه بايد تابع دولت متبوع خود باشند.
به ظاهر اولين فرهنگ فارسي كه كلمه شهروند را در خود جاي داده است فرهنگ فارسي امروز است )فرهنگ فارسي امروز، تهران، نشر كلمه، 1373(. كه در آن اين تعريف ارايه شده است: كسي كه اهل يك شهر يا كشور باشد و از حقوق متعلق به آن برخوردار باشد.
شان شهروندي و حقوق و تكاليف مربوط بدان از مفاهيم اساسي زندگي دموكراتيك به شمار ميرود.
دموكراسيهاي قديم مثل يونان و روم نيز شان شهروندي به معني داشتن حقوق و تكاليف يكسان در نزد قانون و نيز مشاركت در امور سياسي و عمومي جامعه بود. اما در آن زمان شان شهروندي تنها به مردهاي آزاد، محدود ميشد و بردگان از شمار شهروندان بيرون بودند. در امپراتوري روم شان شهروندي به عامه مردم بسط داده شد با اين حال بيشتر به معني منفي برخورداري از امنيت قانوني بود تا به معناي مثبت شركت فعال در حيات عمومي جامعه. بعدها مفهوم شهروندي در ايتالياي عصر رنسانس احيا شد. به نظر متفكران دوران رنسانس انسانيت فرد تنها به عنوان شهروند جامعهيي آزاد و خودمختار تحقق مييابد.
مفهوم شهروندي در انقلاب فرانسه به نهايت شكوفايي خود رسيد و در اعلاميه حقوق انسان و شهروند سال 1789 بروز كامل يافت. «روسو» مفهوم دقيق شهروندي را به شيوهيي ايدهآليستي در ترجيح خير و صلاح عمومي بر منافع خصوصي تعريف كرد. اما در قرن 19 چنين رابطهيي ميان مفهوم شهروندي و مصلحت عمومي از ميان رفت و شهروندان به عنوان افرادي تلقي شدند كه اساسا داراي اختلاف منافع در تعيين خير وصلاح خويشند.
بنابراين شان شهروندي در عصر مدرن لازمه تامين رفاه فردي تلقي شدند مصلحتي عمومي و اجتماعي.
مفهوم شهروندي در بعد اجتماعي )كغعلقظهغلغئ( ايدهيي است كه در اروپاي غربي زاده شد و در قرن شانزدهم همزمان با فراگير شدنش انتشار يافته است. قبول حقوق و وظايف قانوني و سياسي ناشي از جايگاه شهروندي بنياد اصلي و ايده اساسي اين مفهوم است. بعدها برخورداري از حداقل رفاه مانند، حق داشتن سرپناه و حداقل معيشت و نظاير آن به حقوق شهروندان اضافه شد و در طي زمان مفهوم «شهروند اجتماعي» سر بر آورده است.
در قرن بيستم ظهور مفهوم «حقوق اجتماعي» مضمون شهروندي را گسترش بيشتري داد. منظور از حقوق اجتماعي برخورداري از خدمات اجتماعي، بهداشتي، آموزشي، تامين اجتماعي و غيره است.
بدين سان مفهوم شهروندي ديگر خصلت صرفا حقوقي و سياسي ندارد، بلكه مضمون اجتماعي و اقتصادي نيز باخته است.
شهروندي از ديدگاه ليبرالها عبارت است از توانايي افراد در تشكيل و تعقيب برداشت خودشان از مفهوم خير و مصلحت با رعايت احترام بر برداشت ديگران از آن مفهوم.
اما از نظر كساني كه طرفدار اصالت جماعت در مقابل خصلت فردگرايانه شهروندي هستند خير عمومي مقدم بر برداشت افراد از منافع و اميال خودشان است.
و شهروندي نيز اساسا به معني توانايي براي تشخيا و رعايت خير همگاني است.
در مقام شهروندي شخا داراي حقوق فرض شده است و درمقابل اين حقوق، وظايف و مسووليتهايي نيز پذيرفته است و رفتار خاصي از او انتظار ميرود كه نشانه جايگاه شهروندي است و دستاندركاران حكومت بايد اين حقيقت را مورد توجه قرار دهند، زيرا در صورت عدم توجه بايد پاسخگو باشند. حكومت پاسخگو ؤمره نظام شهروندي است.
ضعف تاريخي مدني در سايه مشاركت فعال مردم درمان ميشود. يكي از حكماي يوناني گفته است آدمي كه به كار سياست نپردازد شايسته صفت شهروندي بيآزار نيست بلكه بايد او را شهروند بيخاصيت بدانيم. از نخستين ؤمرات تقويت جامعه مدني ظهور شهروندي است كه پايه و اساس شكلگيري شهرهاي شهروندمدار محسوب ميشود. حكومت مشروط و محدود و آزادي شهروندان نيازمند وجود جامعه مدني پرتنوعي است كه مركب از انواع انجمنها و گروههاي فكري باشد. با پيشرفتهايي كه شان شهروندي در سالهاي اخير در كشور ما پيدا كرده است باز هم نميتوان گفت كه مردم ايران در حد شهروند در كشورشان زندگي ميكنند.
شايد بارها به اين مساله فكر كرده باشيم كه آيا ما بايد هميشه به يك صورت رفتار كنيم يا بايد چيزهاي مشخصي را «خوب» بدانيم و در مقابل آن، هر چه هست «بد». و به اين فكر ميرسيم كه زماني« اينشتين» گفت همه چيز نسبي است.
نسبيگرايي مكتبي است كه ارزشها را نسبي و ذهني ميداند و به هيچ ارزش مطلق و عيني و عامي كه به حكم عقل و علم قابل اؤبات باشد باور ندارد. همچنين نسبيت فرهنگي ديدگاهي است كه بر اساس آن، جوامع يا فرهنگهاي مختلف بطور عيني، بدون به كار بردن ارزشهاي يك فرهنگ براي قضاوت درباره ارزشهاي ساير فرهنگها، مورد تحليل قرار ميگيرند. از جمله راههاي مطلوب براي رسيدن به اين هدف، توصيف جامعه از نظر اعضاي آن جامعه است.
مطابق اين نظريه، هيچ جامعهيي از نظر فرهنگي پيشرفته يا عقبمانده خوانده نميشود. معناي ديگر نسبيت فرهنگي كه سازگاري بيشتري با فرايافتههاي عامه مردم دارد، اين است كه هر جامعهيي باورهاي خاص خود را دارد و نميتوان باورهاي جوامع مختلف را با يكديگر مقايسه كرد.
گرچه دموكراسي تا اندازه زيادي مبتني بر نسبيگرايي ارزشي است، اما نسبيگرايي به اين معني به اين نتيجه ميانجامد كه دموكراسي به عنوان مجموعهيي از ارزشهاي سياسي بر ديگر اشكال حكومت برتري ندارد.
معمولا فلاسفه و انديشمندان مدافع ليبراليسم و دموكراسي، به ارزشها و حقوق طبيعي و عيني و قابل كشف و شناخت باور دارند. با اين حال نسبيگرايي ارزشي پشتوانه شيوه زندگي دموكراتيك به شمار ميرود، زيرا بر تساهل نسبت به تفاوتها و تنوعات در عقايد و ارزشها تاكيد دارد.
نسبيگرايي از اين رو ضامن رعايت حقوق اقليتها در دموكراسي است كه همراه با اصل اكثريت، يكي از مباني دموكراسي به شمار ميرود.
به نظر نسبيگرايان همه ارزشها و شيوههاي زندگي در محضر عقل بيبنيادند و از اين رو همه به يك ميزان حق زندگي دارند.
گرچه نميتوان گفت كه دموكراسي بر نسبيگرايي استوار است، اما خود نظامي است كه بيشترين امكان را براي تحقق نسبيت در ارزشها ايجاد ميكند و نزديكترين نظام سياسي به اصول نسبيگرايي است.
همچنين نسبيگرايي هرگونه بحث قطعي از مفاهيم اخلاقي مانند پارسايي و تبهكاري در زندگي سياسي را كنار مينهد و از مفاهيم قابل تدقيق و خالي از بار ارزشي دفاع ميكند. به علاوه نسبيگرايان با اصل برابري اساسي ميان انسانها مناسبت دارند.
از اين ديدگاه هرگونه تمايز و برتري ميان انسانها غيرطبيعي است، هيچكس بر ديگري برتري ذاتي ندارد و همه سلسله مراتبها و نظامهاي امتياز دلبخواهانه و ساختگي هستند. چنان كه اشاره شد، ميان وجوه مختلف نسبيگرايان و دموكراسي گاه تعارضاتي نيز پيش ميآيد.
مثلا اين پرسش پيش ميآيد كه آيا بايد اصل تساهل را به دشمنان تساهل نيز تسري داد يا نه? تساهل به دشمنان تساهل، عملي برخلاف اصل گسترش تساهل است و عدم تساهل نسبت به آنها خود خلاف اصل تساهل خواهد بود، كارل پوپر فيلسوف معاصر گفته است كه تنها استثناي قابل قبول در اصل تساهل، عدم تساهل نسبت به دشمنان تساهل است. همچنين چنان كه اشاره شد نميتوان براساس نسبيگرايي كل زندگي و ارزشهاي دموكراتيك را توجيه كرد يا از آنها دفاع كرد، زيرا طبعا نميتوان براساس مكتب نسبيگرايي از چيزي به عنوان حقيقت يا ارزش نهايي و مطلق دفاع كرد. اما نسبيگرايان چنان كه گفته شد، به كار توجيه برخي از وجوه جزييتر و دروني دموكراسي ميآيند.
مردم تفكراتشان را در ارتباط با اخلاقيات در طول زمان بسط ميدهند. آنها در نتيجه تعامل با افراد و نهادهاي اجتماعي اين كار را صورت ميدهند. در جوامع گوناگون با فرهنگ خودشان، عقايد متفاوتي در ارتباط با اينكه چگونه انسانها رفتار ميكنند وجود دارد. جوامع و فرهنگهاي متفاوت، قواعد، آداب و رسوم متفاوت و عقايد اخلاقي و قانوني متفاوتي را دارا هستند. در قرن بيستم مردم كاملا آگاه از اين قضاوتها شدند. تاؤير اين آگاهي موقعي كه با نظريههايي از اگزيستانسياليسم و پراگماتيسم عجين شد در حوزه اخلاق كاملا با اهميت شد.
اگزيستانسياليستها با نظريهشان در باب آزادي افراطي و انتخابي انساني و مسووليت، اخلاقيات را در درون گستره تصميمگيري انساني قرار دادند. پراگماتيستها همچنين از باورهاي مطلق و كلي و معيارهاي جهان شمول حكم اخلاقي فاصله ميگيرند. براي پراگماتيستها خود واقعيت مفروضي نبود، بلكه يك ساختار انساني و تاؤير ملاكهاي اجتماعي بر حكم معطوف به حقيقت مورد توجه بود. در قرن بيستم بسياري از انسانها بخش قابل توجهي از ديدگاه نسبيگرايي را پذيرفتند. نسبيگرايي به تفكرات بسياري از مردم، حتي افرادي كه واجد انديشههاي مطلقگرايانه بودند وارد شده است. بله افرادي وجود دارند كه عقايد ناسازگار و متناقض در ارتباط با اخلاقيات و علم اخلاق بيان ميكنند. چگونه اين امر به وقوع ميپيوندد?
نسبيگرايي فرهنگي اين حقيقت ساده را توصيف ميكند كه فرهنگهاي مختلف وجود دارند و هر فرهنگي روشهاي رفتاري، معرفتي و احساسي خاص خود را دارد. دلايل زيادي براي تاكيد بر اين مدعا وجود دارد، اين مدعا صرفا با نگاه به هر انساني كه در كره زمين به شيوه متفاوتي رفتار ميكند نيز اؤبات ميشود. مردم متفاوت ميپوشند، متفاوت ميخورند، به زبانهاي مختلف صحبت ميكنند، آهنگهاي مختلف ميخوانند و موزيك و رقصهاي مختلف و رسوم بسيار متفاوت دارند.
با اين حال نميتوان همه ارزشهاي موجود را از ديدگاه مكتب نسبيگرايي بررسي كرد چرا كه با همه تفاوتها ارزشهاي مطلق هم افكار و عقايد مردم را تحت تاؤير خود قرار ميدهد.
|
|
|
روزي نيست كه كلمه ترور را در روزنامهها نبينيم يا در رسانههاي تصويري، خبري از آنها پخش نشود. ديگر ذهنمان به اين واژه عادت كرده و شايد براحتي و بيتوجه از كنار آن بگذريم اما بايد مفهوم اين واژه كه در دنياي امروزين يكي از معضلات است بخوبي تبيين شود. |
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
اگر بخواهید میشود. تا بعد.....
هر جامعهيي براي دستيابي به حاكميت قانون، نيازمند تحول در فرهنگ سياسي است و اين مساله ضرورت توجه به ساختارهاي اجتماعي و تاثير آن بر زندگي سياسي را بطور روز افزوني افزايش ميدهد. از اين رو ميبايست نگاه دقيق و جامعهشناسانهتري به ساختار اجتماعي داشت. ساختار اجتماعي عبارت است از مجموعه عوامل جمعي كه با ارتباط بين خود يك مجموعه به هم پيوسته، كلي و پيچيده را به وجود ميآورند. ساختار به صورت يك چارچوب نسبتاص ثابت، گذشته از آنكه نماد بيروني جامعه مورد نظر را به صورت سلسله مراتبي از نقشها و شكل تعارضي نيروها و نابرابريهاي اجتماعي شكل ميدهد، به فعاليتهاي اجتماعي نيز جهت داده و محدوديتهاي خاصي برافراد، تشكلها و اجتماعات در درون يك جامعه تحميل ميكند. ساختار اجتماعي همچنين نحوه تعامل افراد و گروهها، توزيع ارزشها و نقشها، تعيين جايگاه و موقعيت گروههاي اجتماعي و افراد را مشخا ميسازد. در هر جامعهيي رگهها و ردههاي مشخصي از افراد گروهها وجود دارد كه نحوه ارتباط آنها با يكديگر ساختار كلي جامعه را به وجود ميآورد.
از نگاه مردمشناسي، صور بنيادين قشربنديهاي اجتماعي بر چهارپايه استوار است: نظام خويشاوندي كه به روابط خانوادگي و پيوندهاي عاطفي سازمان ميدهد، سرزمين يا مكاني كه نظام خويشاوندي در آن شكل ميگيرد، تنظيم سلسله مراتبي طبقات سنتي و بالاخره تقسيم نقشها و موقعيتها بين مرد و زن كه توجه ما در اينجا بيشتر به همين پايه اخير از قشربندي اجتماعي است. پژوهشهاي موجود حاكي از اين است كه برابري سياسي زنان با مردان در جوامع امروزين بيشتر جنبه حقوقي دارد تا واقعي. موانع گوناگوني برسر راه مشاركت سياسي زنان وجود دارد. جنبش سياسي زنان وقتي به معناي واقعي ظاهر ميشود كه خودجوش، رقابتآميز، گروهي، سازمان يافته و مبتني بر ايدئولوژي مناسب و خاص جنبش زنان بشود. در صورتي كه مشاركت زنان در زندگي سياسي به تحريك گروههاي اجتماعي ديگر بويژه به خواست مردان صورت گيرد، غيررقابتي باشد، فردي و پراكنده باشد و بويژه اگر بروفق علايق و اخلاقيات مردانه ظاهر شود، به معناي واقعي كلمه مشاركت سياسي زنان نخواهد بود. رفع موانع حقوقي و نوسازي اجتماعي تدريجي ضرورتاص موجب گسترش مشاركت زنان در زندگي سياسي نميشود. در زمينه جنبش زنان دوگرايش وجود داشته است،
يكي گرايش ليبرالي كه هدف آن افزايش مشاركت زنان در درون نظام سياسي مستقر بوده است و ديگري گرايش سوسياليستي كه تغيير در نظام سياسي اقتصادي موجود را شرط رهايي زنان ميداند. پيشينه جنبش سياسي زنان و انديشههاي مربوط به آن را بايد از انقلاب فرانسه به بعد پيگيري كرد. در ايران سابقه واكنش به وضعيت سنتي زنان به اواخر قرن نوزدهم و بويژه جنبش مشروطيت باز ميگردد. فرهنگ مردسالارانه جامعه سنتي ايران ديدگاهي متفاوت نسبت به زنان داشت و مجال فعاليت سياسي براي آنان باقي نميگذاشت.
در آن زمان ارتباط با اروپا در اواخر قرن نوزدهم موجب گسترش اعتراض به وضعيت سنتي زنان شد. با تاسيس مدارس به سبك اروپايي، دختران نيز بتدريج به آنها راه يافتند. زنان در برخي جنبشهاي اجتماعي ايران مانند جنبش تحريم تنباكو يا جنبش مشروطه نقش داشتند، ولي بايد گفت كه چنين نقشي بيشتر تبعي بود و اغلب در حمايت از گروههاي اجتماعي ديگر مثل علما و روحانيون يا روشنفكران صورت ميگرفت نه آنكه جنبش خاص زنان باشد. در واكنش به جنبشهاي زنان برخي از نويسندگان در مقام مخالفت استدلال ميكردند كه زنان از نظر جسمي و فكري به پاي مردان نميرسند يا اينكه شركت آنها در زندگي سياسي موجب اختلال در ؤبات دولت ميشود. به عنوان مثال هگل ميگفت: به محض اينكه زنان زمام حكومت را به دست گيرند دولت دچار مخاطره ميشود زيرا زنان اعمال خود را نه به موجب مقتضيات كلي بلكه به حكم تمايلات و عقايد دلبخواهانه و جزيي تنظيم ميكنند.
در اروپا دشمني با جنبش زنان در كشورهاي كاتوليك شديدتر بود تا در كشورهاي پروتستان . حق راي سياسي زنان تنها در اوايل قرن بيستم در بيشتر كشورهاي اروپايي مورد شناسايي قرار گرفت. بطور كلي براساس پژوهشهاي موجود، زنان نسبت به مردان از نظر سياسي بيتفاوتترند يا در صورت مشاركت در زندگي سياسي بيشتر از مردان به احزاب راست و محافظهكار گرايش دارند.
يكي از جلوههاي رفتار سياسي زنان را ميتوان پيروي آنها از شوهران خود در رفتار سياسي دانست. در بسياري از موارد نگرشهاي سياسي زنان صرفاص همان نگرشهاي شوهران ايشان است. مشاركت زنان در زندگي سياسي مشاركتي مستقل نبوده است بلكه تابع علايق مردانه بوده كه همه جا در زندگي سياسي حاكم است. جلوهيي ديگر از الگوي رفتار سياسي زنان محافظهكاري آنان است. بنابر پژوهشهاي ليپست تقريباص در تمام كشورهايي كه درباره آنها اطلاعاتي در دست است زنان بيش ازمردان از احزاب محافظهكار حمايت ميكنند. از آنجاييكه در همه امور انساني و اعمالي كه افراد انجام ميدهند بايد نقش علاقه را در شدت پيگيري عملي كه ميخواهند انجام دهند سنجيد، ميتوان كم علاقگي و سياستگريزي زنان را نيز در اينجا مورد توجه قرار داد. علاقه زنان تحصيلكرده در دانشگاه به سياست به اندازه متوسط علاقه مردان به سياست بوده است.
همچنين ميزان شركت زنان در انتخابات كمتر از مردهاست. مثلاص در فرانسه دو سوم كل كساني كه راي نميدهند، زن هستند. به اين نكات بايد اين را هم اضافه كرد كه زنان نسبت به سياست ديدگاهي بيشتر اخلاق گرايانه دارند تا واقعبينانه. سياست به مفهوم تعقيب منافع شخصي از طريق رقابت و ستيزه مشغلهيي مردانه تلقي ميشود حال آنكه زنان به انگيزههاي اخلاقي راي ميدهند نه از روي نفع جويي و جاهطلبي. اما با وجود تفاوتهايي كه در الگوهاي رفتار سياسي زنان با مردان وجود دارد نميتوان نقش آنها را در زندگي سياسي ناديده انگاشت و كمرنگ جلوه داد، بويژه در عصر حاضر كه زنان نيز به دنبال مطالبات خود از دولتشان هستند و نسبت به گذشته تاثيرات بيشتري را در جنبشها و روندهاي اجتماعي سياسي و اقتصادي از خود باقي ميگذارند.
از اینکه مطالب من رو میخوونید ممنونم
یکی از تفاوتهای دانشجوها بخصوص افرادی که در رشته های علوم انسانی تحصیل میکنند این هست که نمی تونن از کنار مسائل جامعه به راحتی بگذرند.وقتی که میشنویم در یه گوشه از خاک ایران تبعیضی صورت گرفته بهش فکر میکنیم و حتی یه کم حرصم میخوریم. البته میتونیم به راحتی از کنار مسائل گذشت اما من تصمیم گرفتم که این کارو نکنم. این وبلاگ بیشتر جنبه علمی و آکادمیک خواهد داشت و سعی میکنم درباره هر موضوعی از سیاسی و فرهنگی گرفته تا اقتصادی استفاده کنم. این بار درباره یکی از اصطلاحات رایج در علوم سیاسی براتون مطلب میزارم .تا بعد......
واژگان بسياري در رديف اصطلاحات سياسي يافت ميشود كه هر يك از اهميت خاصي برخوردارند و تعدادي از آنها اگر مورد بازشكافي و بازشناسي قرار نگيرد و تعريف درستي از آن ارايه نشود سبب مبهمتر شدن فضاي سياسي ميشود. بسياري از اصطلاحات چون مشاركت سياسي، توسعه سياسي، جامعه مدني و... عليرغم تاؤيرگذاري در بعضي حيطهها، هنوز هم نياز به تحليل و بازشكافي دارد. در اين بين اصطلاح منفعت ملي نيز از اهميت ويژهيي برخوردار است. مفهوم منافع ملي، معطوف به اهداف معقولي است كه تصور ميشود به نفع جامعه به مثابه يك كل است. زماني كه از ديپلماسي سخن گفته ميشود، تعريفي كه ذهنمان بدان معطوف ميشود، چانهزني، سياست و پاسداري از منافع و مصالحي است كه به يك جغرافياي سياسي مشخصي مربوط ميشود كه در يك نگاه عموميتر نامش منافع ملي است. ابزارهاي چگونگي حراست از منافع ملي از يك منظر مربوط به كليه آحاد جامعه ميشود، ليكن به دليل الزامات و محدوديتهاي موجود در زندگي فردي، برآورده ساختن كلان منافع عمومي به نهادهاي خاص كه دولت ملي ناميده ميشود طبق قراردادهايي ميثاقگونه به نام قانون اساسي واگذار ميشود و بر اساس شرايط رسمي و ؤبت شده همان ميثاق ملي كلي
ه اعضاي حاكميت سياسي و كارگزاران ملت سوگند ياد ميكنند كه حافظ منافع و مصالح كشور باشند. برآورده ساختن خواستهها، مطالبات، آرمانها و اميال عمومي در بعد داخلي را ملت شاهد هستند و در مورد آن قضاوت ميكنند و حتي به نقشآفريني در آن ميپردازند. اما مصالح و منافع ملي در چالشهاي فراجغرافيايي به قدرت ديپلماسي هر كشوري بستگي خاص و استراتژيكي خواهد داشت. پارهيي از صاحبنظران بر اين باورند كه منفعت ملي مبتني بر اصولي است كه به فرد امكان دستيابي به تصويري از نيازها و نفع مشتركشان را مي دهد به گونهيي كه او اقدام به اخذ تصميمهاي مسووليتپذير ميكند.
پس طبيعي است كه براي تبيين مفهوم منافع ملي، ميبايست اصولي كه منافع ملي بر آن استوار است، مورد شناسايي قرار داد. يكي از نظرياتي كه ميتوان آن را با مفهوم منافع ملي عجين دانست رئاليسم سياسي است. رئاليسم سياسي نظريهيي از فلسفه سياسي است كه تلاش ميكند الگويي را توصيف كرده و روابط سياسي را معين كند. اين نظريه فرضش بر اين است كه قدرت هدف اصلي عمل قدرت، در عرصه داخلي و خارجي است. در عرصه داخلي تاكيد ميكند كه سياستمداران بايد براي افزايش قدرتشان تلاش كنند، در حالي كه در صحنه بينالمللي، دولت ملتها به عنوان عاملان اصلي در نظر گرفته ميشوند كه قدرتشان را افزايش ميدهند يا بايد افزايش دهند. بنابراين اين تئوري هم به مثابه تجويز اينكه چه چيزي ميبايست مساله باشد، يعني ملتها و سياستمداران بايد قدرت و منافع خودشان را دنبال كنند و هم به عنوان توصيفي از وضعيت حاكم بر امور ملتها و سياستمداران مورد بررسي قرار ميگيرد.
رئاليسم سياسي اساسا اصول اخلاقي سياسي را كه ممكن است درست باشد تقليل ميدهد. اين نظريه تاريخي طولاني دارد. ماكياولي در كتاب شهريار آن را گسترش داد و افراد ديگر همچون توماس هابز، اسپينوزا و ژانژاك روسو آن را ادامه دادند. در اواخر قرن نوزدهم در قالب داروينيسم اجتماعي تجسم يافت كه طرفدارانش اجتماع و رشد سياسي را بر حسب مبارزهيي كه تنها بهترين و قويترين فرهنگها يا واحدهاي سياسي باقي ميماندند، توصيف كردند. رئاليسم سياسي فرض ميكند كه منابع ميبايست از طريق اعمال قدرت حفظ شود، همچنين جهان با رقابت مراكز قدرت مشخا ميشود. در سياست بينالملل، اكثر تئوريسينهاي سياسي به نقش« دولت ملتها» به عنوان عامل مهم تاكيد ميكنند، در حالي كه ماركسيستها طبقات را مورد توجه قرار ميدهند.
بيش از انقلاب فرانسه ناسيوناليسم كه به عنوان دكتريني سياسي با آن وارد عرصه جهاني شد، رئاليسم سياسي قدرت سياسي سلطنتهاي حاكم را به چالش ميكشيد، در حالي كه در قرن نوزدهم، توجه رئاليستها را به سوي ايجاد «دولت ملت» جلب كرد. سياستي كه بعدها ادامه پيدا كرد تا جاهطلبيهاي امپرياليستي را در قسمت اصلي قدرتهاي غربي يعني بريتانيا و فرانسه در بر بگيرد و حتي بلژيك، آلمان و ايالات متحده تحت تاؤير امپرياليسم قرار گرفتند. رئاليسم سياسي مليگرا بعدها به تئوريهاي ژئوپلتيكي گسترش يافت كه جهان را به عنوان تقسيم شده به فرهنگهاي ماورا مليتي، همچون شرق و غرب، شمال و جنوب، دنياي كهن و دنياي نو تلقي ميكردند يا اينكه آرمانهاي قارهيي مليگرايانه آفريقا، آسيا و... را مورد توجه قرار ميدادند. در حالي كه شاخه داروينيسم اجتماعي رئاليسم سياسي ممكن است ادعا كند كه بعضي ملتها به منظور حكومت بر ديگران به وجود آمدهاند.
رئاليستهاي سياسي عموما اين نياز يا اخلاق متعاقب را مدنظر قرار ميدهند كه عامل مربوط )سياستمدار، ملت، فرهنگ( بايد بقاي خود را با تامين نيازها و منافعش پيش از نگاه به نيازهاي ديگران تضمين كند. رئاليسم سياسي توصيفي عموما معتقد است كه جامعه بينالملل با آنارشي )هرج و مرج( مشخا ميشود، بخاطر اينكه يك حكومت مسلط جهاني كه بتواند اصولي كلي از قوانين را اعمال كند، وجود ندارد كه آشفته باشد، به دليل اينكه دولتهاي مختلف عضو جامعه بينالمللي ميتوانند وارد پيمانها يا قالبهاي تجاري شوند كه نظمي را به هر عنوان به وجود ميآورند، بيشتر تئوريسينها نتيجه ميگيرند كه حقوق يا اصول اخلاقي ماوراي مرزهاي ملي كاربرد ندارند. به احتمال قوي رئاليسم سياسي ديدگاه هابز از وضعيت طبيعي را حمايت ميكند، بدين معني كه روابط بين ماهيتهاي سياسي، جوياي منافع خود ناگزير غيراخلاقي است. هابز بيان ميكند كه بدون يك حكومت مسوول براي قانونگذاري اصول رفتاري، هيچ گونه اخلاق يا عدالتي نميتواند وجود داشته باشد. جايي كه قدرت عمومي نباشد قانوني وجود ندارد، جايي كه قانون نباشد، عدالتي وجود ندارد... اگر قدرتي برقرار نباشد يا امنيت كافي نباشد هر كسي در مقا
بل ديگران به قدرت و هنر خود تكيه خواهد كرد.
در صفر سال 1267 قمري به اميركبير اطلاع دادند كه در شهر تهران چند بيمار مبتلا به آبله پيدا شدهاند كه معالجات در مورد آنها موثر واقع نشده و مردهاند. امير از شنيدن اين خبر بشدت نگران شد و فورا دستور داد در تمام شهر تهران و ولايات نزديك برنامه آبلهكوبي اجرا شود تا بيماري گسترش پيدا نكند و مردم نجات يابند. در آن روزگار تزريق واكسن آبله و بيماريهاي ديگر مرسوم نبود و مردم راضي نبودند كه واكسن پيشگيري اين بيماري به آنها تزريق شود. از طرفي، چندتن از مارگيرها و دعانويسها در شهر اين طور شايع كردند كه تزريق واكسن موجب نفوذ اجنه در خون ميشود و ممكن است شخص به غش مبتلا شود. چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به اميركبير اطلاع دادند كه مردم حاضر نيستند واكسينه شوند و از بيماري مصون بمانند. در همان حال از يك مريضخانه ديگر خبر رسيد كه پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله فوت كردند. اميركبير فورا دستور داد كه هركس حاضر نشود آبله بكوبد، بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور ميكرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند، اما شايعات دعانويسها و جهالت مردم بيش از آن بود كه تسليم شوند. عدهيي از متمولين حاضر شدند پنج تومان جريمه دهند و از تزريق واكسن معاف شوند و عدهيي ديگر به هنگام مراجعه ماموران، در آبانبارها پنهان شدند يا به خارج شهر فرار كردند. روز بيست و هشتم ربيعالاول به امير اطلاع دادند كه در تمام شهر تهران و ولايات فقط سيصدوسينفر آبله كوبيدهاند. امير سختنگران شد. از قضا در همين روز پارهدوزي را كه طفلش در اثر بيماري آبله مرده بود به نزد او آوردند. امير به جسد طفل نگاهي كرد و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم، پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود. امير فرياد كشيد: واي از شما! حالا گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهيي، بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باوركنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب كرد و پنج تومان به او داد و گفت: حكم برنميگردد. اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز! چند دقيقه بعد بقالي را آوردند كه او نيز بچهاش مرده بود. اين بار اميركبير نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد.
